به یاد مادرم،،غروب غم انگیز،،،،،،

این سایت به یادمادر هجرت کرده ام. است.با ذکر صلوات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’داستانهای قدیمی‘ :

آرزوی آهو………..

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

 

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند

» ديدگاه ۲
دو روز مانده به پایان جهان

 

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری را از خدا بگیرد. التماس و درخواست کرد، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زدو جارو جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده اش را دور انداخت ، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم !
یک روز دیگر هم گذشت و تمام روز را به بدو بیاره و جارو جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و این روز را زندگی کن.
او لابه لای هق هقش گفت : اما با یک روز … با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا فرمود : آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن .
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده هایی دارد ، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ……
او در آن یک روز اسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد ، خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز ، زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود!
این داستان دوست عزیزم خانم اکرم مریخی نژاد اصل ارسال کرده اند همینجا از دوست خوبم تشکر می کنمIMG_2116
۲۰۱۱۰۱۱۶۳۳۶
» ديدگاه ۴
حکایت بهلول وانگور

 

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟ ….

 

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

0b88ec457b5f6dc547fc8c9e5c8a68ca

یکی از غلامان هارون ، ماست خورده بود مقداری از ماست به ریشش ریخته شده بود.
بهلول از وی پرسید : چه خورده ای ؟ …
غلام با تمسخر گفت: کبوتر
بهلول گفت: می دانستم. چون فضله اش بر ریشت پیداست.

9 (1)

هارون الرشید از بهلول پرسید : دوست داری خلیفه باشی؟
بهلول گفت : نه !
هارون الرشید گفت : چرا؟ …
بهلول گفت : از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی تو که خلیفه ای مرگ دو بهلول را ندیده ای.

 

11 (1)

 

» بدون ديدگاه

آمار سایت

حدیث روز

ساعت

شعر 2

برترین شاعر و برترین شعر ماه ایران را بشناسید اگر شما هم شاعر هستید اقدام کنید عضویت رایگان

یا مولا علی

سایت شعر لوجنک

ديدگاههاي اخير

  • فرنگیس: سلام علیکم ممنونم از حضور ارزشمندتان تندرست باشید یا علی مدد...
  • سجاد صادقی: سلام و درود بزرگوار ممنون خوشحال شدم مانا باشید به مهر...
  • فرنگیس: سلام علیکم با تشکر از حضورتان...
  • بازسازی ساختمان: بسیار عالی بود موفق و پیروز باشید...
  • فرنگیس: سلام علیکم ممنونم لطف دارید یا علی مدد...