به یاد مادرم،،غروب غم انگیز،،،،،،

این سایت به یادمادر هجرت کرده ام. است.با ذکر صلوات
زلزله..داستان کوتاه

با سلام خدمت دوستان خوبم امیدوارم که داستان امروز هم مورد پسند شما خوبان باشد

به داستان کوتاه امروز توجه بفرمایید

زلزله

…پسر بچه ۷ ساله همینکه رفت بیرون تو ی کوچه بازی بکند

که یکدفعه زمین تکان خورد

پسر بچه نگاه کرد دید روستایشان با خاک یکسان شده دوید بطرف خانه شان

دید که خانه با خاک یکسان شده فریاد زد مادر..مادر مادر

مادر که گرفتار پختن غذا بود با یک پلک بهم زدند زیر آوار ماند و پرپر شد و به آسمان پراواز کرد

بعد که آمدند جسد بی جانش زیر آوار بیرون آوردند پسر بچه باور نمی کرد می گفت مادرم می خواهم

هرروز بیل برمی داشت و خاکهای خانه شان می کند

هر چه می گفتند که مادرت نیست رفته پیش خدا باور نمی کرد خوب آخه بچه است چه می داند

شب کنار خاک های خانه شان می خوابید می گفت می خواهم کنار مادرم باشم

کارش این بود که هروز خا کها می کند دنبال مادرش می گشت

۳ Responses to “زلزله..داستان کوتاه”

  1. حامی گفت:

    سلام بانو
    مثل همیشه قلم به زیبای دلت ترسیم میکنی لذت بردم وداستان  زیبایت مترتب بر عکسی که گذاشتی  مرا متاثر نمود در این رابطه قلمی زدم
    امیدوارم بپسندی
     
    کسی هست مرا بشنود
    من قلبم را گم کرده ام درخاک
    نمیدانم چقدر راه
    تا پیدا کرنش کافی است
    بگذارید مرا
    تا قدری بگردم
    اگر بشنوم صدایش را
    حیالم راحت می شود
    همین اندازه کافی است

  2. رها گفت:

    سلام. سایت بسیار زیبایی دارید.
    بسیار لذت بردم.
    دنبال داستانی زیبا درباره ی زلزله میگشتم.
    خیلی ممنونم.
    اکنون داستنام را پیدا کرده ام.

Leave a Reply

آمار سایت

حدیث روز

ساعت

شعر 2

برترین شاعر و برترین شعر ماه ایران را بشناسید اگر شما هم شاعر هستید اقدام کنید عضویت رایگان

یا مولا علی

سایت شعر لوجنک

ديدگاههاي اخير

  • فرنگیس: سلام علیکم تشکر می کنم از حضورتان و نظرتان چشم در خدمتم...
  • برشکاری استقلال: لطفا بیشتر و بهتر به روزرسانی کنید حیفه Thank you for s...
  • فرنگیس: سلام غلیکم با تشکر از حضورتان...
  • esd: بسیار هم خوب...
  • فرنگیس: سلام علیکم ممنونم از حضور ارزشمندتان تندرست باشید یا علی مدد...