به یاد مادرم،،غروب غم انگیز،،،،،،

این سایت به یادمادر هجرت کرده ام. است.با ذکر صلوات
ملا وزنش

یک روز ملا و زنش نشسته بودند .یک گوساله هم داشتند.

ملا به زنش گفت برو گوساله باز کن تا برود پیش مادرش شیر بخورد

زن  ملا گفت خودت برو.. ملا به زنش گفت بیا شرط می بندیم اگر من حرف زدم که من

می روم گوساله را باز می کنم و لی اگر تو حرف زدی ..تو باید بروی و گو ساله را باز کنی

خلاصه زن ملا هم قبول کرد.. زن ملا بلند شد رفت منز ل همسایه…دید تا اش دارند گفت من خودم

همینجا می خورم ولی کمی آش برای ملا ببرید.. دختر همسایه ظرف آشی بر داشت و برد برای ملا

 رفت تا ملا نشسته . به ملا گفت آش ها کجا بگذارم؟ ملا چون شرط کرده بود که حرف نزند هی اشاره بالای سرش

می کرد ..دختر همسایه هم که کوچک بود نمی دانست چه کار کند آمد .. اشها را روی سر ملا ریخت و خودش رفت بخانه

وقتی که رسید زن ملا گفت .. آشها را به ملا دادی؟ دخترک گفت هرچه گفتم او اشاره به سرش می کرد من هم آشها روی سرش ریختم

 وآمدم. زن ملا گفت وایی وایی بیچاره ملا سوخته برم ببینم چی شده !

خلاصه زود آمد بمنزل دید که ملا نشسته و هیچ نمی گو ید و آش هم از سر و صورت ملا سرازیر شده…زن گفت ملا این چه کاری بود کردی؟

ملا فوری گفت هرچه هست تو اول حرف زدی حالا برو گوساله را باز بکن

Leave a Reply

آمار سایت

حدیث روز

ساعت

شعر 2

برترین شاعر و برترین شعر ماه ایران را بشناسید اگر شما هم شاعر هستید اقدام کنید عضویت رایگان

یا مولا علی

سایت شعر لوجنک

ديدگاههاي اخير