به یاد مادرم،،غروب غم انگیز،،،،،،

این سایت به یادمادر هجرت کرده ام. است.با ذکر صلوات
همسفر قسمت هشتم……………………

ادامه همسفر………………………

اری همه چیز تمام شد و باید به قایم مقامها تبریک گفت و یا د اور شد این تو و این ریاست اما بزودی تو هم این مقام را باید به دیگران بسپاری

و این سنت  الهی است و اگر غیر از این بود هیچکس مقام خود را به دیگری واگذار نمی کرد..

.و آنگاه یکی از ما مو رین گورستان با صدای بلند گفت آقا را بگویید و تلقین بگوید..

…….تلقین به میت

در حالی که یک پتو در روی قبرم نگه داشته بودند شخصی که به من تلقین می داد شروع کرد به خواندن این کلمات که اگر دو ملک مامور خدا آمدند پیش

 تو و ااز تو در مورد خدایت پر سیدند در جواب آنها بگو الله…و… من احساس می کردم گر چه کلمات به عربی خوانده می شد و لی می فهمدم و با او تکرار

 می کردم همه آن  سوالها که نکیر و منکر باید از من بپرسند از خدا و پیامبر و امامان و از حساب و کتاب و قیام و قیامت یکی یکی برایم تلقین می کرد

ومن هم با او تکرار می کردم..در خاتمه دعایی کرد و سنگ لحد را یکی..یکی روی قبرمن گذاشتند و من  تاریکی قبر را بیشتر و بیشتر احساس  کردم تا جایی که دیگر

تاریکی مطلق و ظلمات قبرم  را فرا گرفت و من از وحشت تاریکی داد می زدم کمک.. مرا رها نکنید کجا… بدون من کجا می روید

مگر من به شما چه ظلمی کردم که مرا تنها می گذارید؟

اما افسوس و صد افسوس .اینها رفقای با وفای نخواهند بود من تازه پی بردم که باید کار اساسی می کردم و عمل صالح بیشتری انجام می دادم

اما شاید من هم کاری را که بستگان و فامیل کردند می کردم چرا که تا انسان به مصیبتی مبتلا نشود درک مصیبت نمی کند

روح در قبر به جسم وارد می شود………………………….

همین که قبر را پو شاندند و تاریکی قبر را فرا گرفت روحم را در جسمم یافتم و خودم را در تاریکی وحشتناک که هیچ روزنه ای از نور در آن دیده نمی شد

واز سوی دیگر هوای آن به خاطر بسته بودن محیط خفه گشته بود     یافتم ومن برای نجات از ان حالت سعی وتلاش فراوان کردم تا از آن ظلمت بیرون آیم

تا خواستم از دستانم کمک بگیرم دیدم.بسته است و من برای نجات خودم هر کاری که می توانستم می کردم

بی محابا بلند شدم به طوریکه سرم محکم به سنگ لحد کو بیده شد.. اینجا بود که به خود آمده و گفتم آری دیگر فر صتها از دست رفته  واین منم که مرده ام

 ایکاش می شد به دنیا بر می گشتم و گذشته ها را جبران می کردم اما دیگر دیر شده بود و امکان بز گشت از اینجا برای کسی نیست

در حالی که تاریکی محض قبر را فرا گر فته بود دو نفر را به صورت هولناک دیدم که قبر با حضور آنها به لرزه در آمد و حشت سر تا پای مرا گرفته بود با صدای گرفته

و نحیف و با لکنت زبان کامل گفتم……ش..ش..ش..ش..ما ک..ک..ک..کی هستید؟

جوابی نشنیدم و باز تکرار کردم و لی احساس می کردم بی نتیجه است….آنها امر به سکوت کردند واز من پر سیدند..

خدای تو کیست……………..

چه بگویم عمری سر به سجده گذاشته و به وحدانیت  خداوند متعال اقرار نمودم .افتخارم این بود که او معبود من است و من بنده او مگر می شود که خدایی که

خودش مر ا تربیت کرده..خدایی که خودش را به من شنا سانده اینجا مرا رها کند ..هیهات هیهات….اینجا بود که کم کم داشت زبانم باز می شد و خداوند بزرگ

 مثل همیشه دستم را گرفت و با یاد خدای کریم این بزرگ ترین روزنه ای که از سوی نور به قبر تاریک من تلا لو می کرد زبانم به تو حید باز نو استعانت پروردگارم به اولین سوال آن دو ملک پاسخ دادم …………………………………خدای من یگانه است که شریک ندارد

انگاه از رسول خدا /ص/ و سپس ائمه پر سیدند  وقتی از امامان پر سیدن من در جواب گفتم ما امامان را از جان خود بیشتر دوست می داشتیم و اطاعت از آنها را واجب

 می دانستیم ودر راه انها از همه چیز گذشتیم و حتی جانمان را در راهشان فدا کردیم

ملک گفت حرف زیادی نزن دیگر بس است ..شما مگر نبو دید که ائمه را تنها گذاشتید؟

گفتم نه  نه هر گز ما ائمه و پیشوایانمان را تنها نگذاشتیم و شاهد دارم… ………….ملک گفت کو شاهد تو؟

گفتم خدا بهترین گواه من است و او می داند که ما ائمه را تنها نگذاشته ایم و من برای اینکه خود را ثابت کنم همین قدر عرض کنم با اینکه ما نه رسول خدا را دیده

بودیم و نه احدی از ائمه را با این حال….. ما با پیروی از فرزند پاک ان بزرگواران که اورا نایب امام زمانمان می شناختیم. ایمانمان را نسبت به ائمه اثبات

کردیم و بعد او از ولی فقیه زمان و خلف صالح او اطاعت کردیم و تا زنده بودیم دست از اطا عتشان بر نداشتیم

ملک گفت اری راست گفتی  ..وقتی از مصاحبه ان دو ملک سر فراز و با مو فقیت بیرون امدم

این دو ملک به صورت زیبایی در امدند/اسم آنها پرسیدم گفتند ما بشیر و مبشر هستیم خوب نگاه کن و بگو در پایین پایت چه می بینی؟

 به دیواره پایین پایم نگاه کردم در یایی از آتش و عذاب زبانه می زد ترس دوباره بر تمام وجودم غلبه کرد

 و ان دو بزرگوار فرمودند نترس انجا جایگاه تو نیست در صورتی که از خدا دور می شدی و توفیق توبه پیدا نمی کردی شاید جایگاه تو بود

حال که توبه ات را خداوند پذرفته دیگر هراسی نداشته باش…

انگاه گفتند حالا به دیوار بالای سرت نگاه کن ومن وقتی به بالای سرم نگاه کردم دیدم نورات و باغ  باصفا  با نعمتهای فراوان انگاه در ب سمت زیر پا

را برویم بستندو ان در یچه بالای سرم را به قبرم باز کردند و اینجا دیگر قبر نبود بلکه بهشتی به وسعت زمین و آسمان و اینجا بود که خنده بر لبا نم

 نقش ببست

آن دو ملک عزیز به من گفتند بخواب مثل خواب عروس بعداز مدتی استراحت در حالی که دیگر قبرم مثل قبل.. زیر بنایس نیم در یک و هفتاد سانت نبود

و آن ظلمات و تاریکی قبلی از بین رفته بود و من خود را در نور و در باغ از نعمتهای الهی یافتم در این حال و هوا جوانی را که به نظرم اشنا می امد دیدم

واز او اسمش را پر سیدم گفت من همان هدایت هستم… همان شخصم که تو را به این سفر دعوت کردم حال می خواهم در این عالم عواقب اشخاصی را که

به خاطر عملشان در دنیا اینجا می بینید و طعم خو شیها و عذابها را که تاروز قیامت می بینند به تو نشان می دهم  قبل از هر چیز به خانه ات سر بزن و از اهل

و عیال خبری بگیر و نظاره کن و ببین نسبت به تو چه احساسی دارند

دیدار از خانواده…….انگا ه برایم مر خصی دادند تا به دیدار از خانواده ام در دنیا  بروم به خانه بر گشتم……………با اینکه همه انها را می دیدم اما آنها مرا نمی دیدند

و همسرم که از همه به من نزدیک تر بود مشغول گریه و زاری بود…..والسلام….برگرفته از سفر عالم برزخ از کتاب علی رضا اسد اللهی فرد.

….گرد اورنده فری

Leave a Reply

آمار سایت

حدیث روز

ساعت

شعر 2

برترین شاعر و برترین شعر ماه ایران را بشناسید اگر شما هم شاعر هستید اقدام کنید عضویت رایگان

یا مولا علی

سایت شعر لوجنک

ديدگاههاي اخير

  • Carpetspm: ???????,??????????! ...
  • فرنگیس: سلام علیکم لطف کردید سپاس...
  • فرنگیس: سلام علیکم لطف کردید با تشکر...
  • فرنگیس: سلام علیکم ممنونم لطف کردید...
  • فرنگیس: سلام علیکم نظرلطف شماست...