به یاد مادرم،،غروب غم انگیز،،،،،،

این سایت به یادمادر هجرت کرده ام. است.با ذکر صلوات
ملا نصردین و فروش روباه

می گویند یک روز ملا نصردین رفت کوه دو تا رو باه گرفت و بخانه آورد وبه زنش گفت که ای یکی روباه به پای تخت من می بندی و امروز هم غذای خوبی آماده می کنیو خانه هم مر تب می کنی

تا من با مهمانم بیایم…زن گفت روی سرو چشم.. بالاءخره ملا نصردین یکی از روباه ها بر داشت و رفت در کوچه و خیابان ها گردش می کرد یک نفر خلو ملا شد واز او پر سید که این روباه برای

چه بند در گردنش کرده ای؟ وبا خودت می چر خانی؟ ملا گفت که این غلام من است ان مرد گفت چطوری غلام تو است؟ملا گفت مثلا امروز من با تو و یا کسی دیگر بخواهم برویم منزل او را می

فرستم تا به زنم بگوید که نهار اماده کند.. مرد گفت حالا امروز من با تو می آیم به خانه ات او را بفرست تا به زنت  خبر دهد

ملا هم رو کرد به روباه گفت روباه می روی خونه به زنم می گو یی که آقا یک مهمان به منزل دعوت کرده و گفته که نهار آ ماده کن و خودت هم می گویی تا به پای تخت من ببندد.

خلاصه اورا ازاد ککرد روباه هم دوید وبه کوه فرار کرد..ملا با ان مرد گردش کردند تا ظهر آنوقت بخانه رفتند تا نهار حاظر است وروباه هم پای تخت ملا بسته شده آن مرد به ملا گفت

خوب غلا می داری او را چند می فروشی؟ملا گفت صد دینار…مرد صد دینار به ملا داد و روباه برداشت و رفت در بین راه مردی خلوش شد گفت ای رفیق این روباه از کجا گرفته ای؟

مرد گفت اورا صد دینا ر خریده ام واین قاصد من است ومن هرچه به او بگویم رفتار می کند رفیق ان مرد گفت خوب به اش بگو که ما امشب دعوت هستیم بخانه شما..وروبا هت بفرست

تا خبر دهد ..مرد هم رو به رو باه کرد و گفت ای روباه می روی منز ل وبزن من می گو یی که آقایم گفته یک مهمان بخونه دعوت کرده ام و شما شام حاظر بکنید و خودت هم فلان جا می خوابی

روباه رها کرد تا رفت رو باه هم دوید وبه کوه رفت…خلاصه ان مرد هم با رفیقش تا ساعت ده شب گردش کردند و انوقت بخانه رفتند ان مرد دید تا زنش نه خانه مرتب کرده ونه غذا حاظر کرده

به زنش گفت مگر روباه نیامد؟من که رو باه فرستادم و گفتم با زنم بگو که مهمان داریم زن گفت مگر می شود روبا ه قا صدی کند ؟مرد گفت ای وایی که ملا به ام درو غ گفته آلان می روم پو لم ازش

می گیرم.مرد رفت بخانه ملا..  گفت پولم پس بده و تو دروغ من گفته بودی ملا گفت من آلان پول ندارم تا بروم پیش فلان آقا قرض بگیرم ملا رفت… بیرون…وان مرد نشسته بود دید که زن ملا چوب بزرگی

بدست گرفته و دارد با روغن چرب می کند..مرد از زن ملا پر سید که این چوب برای چه چرب می کنی؟ زن ملا گفت و ا لا ملا نصردین گفته هر کس که آمد برای طلبش با این چوب به عقب او می فرستم

مرد اینکه شنید پا به فرار گذاشت در همین بین ملا به منزل باز گشت..

به زن گفت کو مرد؟ زن گفت یک جوبی دست من بود گفت بده من ندادم او قهر کرد ورفت… ملا هم فوری چوب دست گرفت و دنبال ان مرد می دوید و پی در پی می گفت ها ی ..های مرد بایست و این چوب

 را بگیر مرد بیچاره که می تر سید می دوید و می گفت پول نمی خواهم بگذار بروم من طلبی با تو ندارم..ومی دوید………………………………………… امیداست مورد پسند باشد..در پناه حق ………..یاعلی…….

فری….

 

Leave a Reply

آمار سایت

حدیث روز

ساعت

شعر 2

برترین شاعر و برترین شعر ماه ایران را بشناسید اگر شما هم شاعر هستید اقدام کنید عضویت رایگان

یا مولا علی

سایت شعر لوجنک

ديدگاههاي اخير